تبليغاتX
هواخوری

هواخوری

بگذاریم که احساس,که اندیشه هوایی بخورد...

بسم الله الحق

كتاب غير درسي - و به خصوص داستان - خواندن يكي از لذت هايي ست كه از هميشه بيشتر شب امتحان به آدم مزه ميدهد!هي داستانت را با ترس ولرز مي خواني و از خدا مي خواهي كه زودتر تمام بشود تا بتواني براي امتحانت هم بخواني!و گاهي وقتها هم يك تكه از از آن نخوانده باقي مي ماند تا در راه برگشت از امتحان به خانه تمامش كني.چند وقت پيش و همزمان با آخرين امتحان دوران ليسانس خاك غريب جومپا لاهيري را به اين صورت تمام كردم و ديروز هم كتاب خاطرات بابانظر همزمان با يك امتحان ديگر تمام شد.

بابا نظر از آن كتاب هايي ست كه لذت خواندنش براي مشهدي و خراساني جماعت دوبرابر ميشود،چراكه بابانظر خودش اهل مشهد بوده و رفقايش هم شهدا كاوه،برونسي،چراغچي،شريفي،ابراهيمي و بچه هاي لشكر ۵ نصر خراسان.در طول خواندن كتاب اگر مشهدي باشيد احتمالا  هي آشنا پيدا خواهيد كرد از رفقاي پدر تا فلان فاميل دور تا مثلا پدر دوست دوران راهنمايي.

هرچقدر زمان مي گذرد و با انواع و اقسام روايت هاي دست كاري شده از دوران دفاع مقدس روبرو ميشويم ارزش چنين كتابهاي مستندي بيشتر مشخص مي شود چراكه  اساسا يكي از سوالات اصلي در حوزه ي فرهنگ دفاع مقدس همين است كه فيلم و رمان و نمايشنامه و هنرهاي اين مدلي  كه منبع اصلي شكل گيريشان قوه ي تخيل يك آدم است چقدر مي توانند راوي اميني باشند براي انتقال واقعيت دفاع مقدس؟خلق يك دنياي تخيلي و دور از واقعيت ذات آفرينش در اين هنرهاست و بيان دقيق واقعيت ها- هرچند به مذاق عده اي خوش نيايد- يك ضرورت در انتقال فرهنگ دفاع مقدس كه اگر هردوي اين گزاره ها را بپذيريم صحبت كردن از پديده اي مثل رمان جنگ تا اندازه اي متناقض نماست...

مثل اخراجيها،در اين كتاب هم يك گروه از رزمنده ها هستند كه اسم خودشان را گروه پلنگ ها گذاشته اند!سنگر جداگانه دارند،شيطنت ها و شلوغ كاري هاي ويژه ي خودشان را دارند،و كلا مدلشان با بقيه فرق ميكند.چندين جا بابانظر و بقيه ي مسئولان لشكر با آنها برخورد ميكنند و حتي تهديدشان ميكنند به اخراج از جبهه،و البته همان اول هم كه بابانظر شروع به صحبت از آدم هاي گروه پلنگ ها مي كند توي پاورقي بعد از اسم بيشترشان خورده:شهيد...اين روايت است كه براي ما قابل اعتماد و استناد است،ميدانيم كه نه از سر غرض ورزي ست و نه مبالغه دارد و نه چيزي را حذف كرده.خود خود واقعيت است.كتاب باز هم از اين مثال ها دارد،آدم هاي واقعي كه در جبهه سر چشم و زبان كله پاچه با هم دعوا مي كرده اند!تا سنگر عراقي ها را فتح كرده اند از خوشحالي يك قابلمه پيدا كرده اند و شروع كرده اند به زدن و...!و از آن طرف هم بابانظر خاطره ي تيربار چي را ميگويد كه آيه الكرسي به تيربارش بسته بوده و ميخواهد يك هليكوپتر عراقي رابزند:"بچه ها با شنيدن اين مطلب خنديدند و گفتند آقاي ابراهيمي تيربار تو به هليكوپتر نميرسد!ابراهيمي گفت:اين آيه الكرسي همين طور مفت و مجاني اين جا بسته نشده،من الان مي زنم شما نگاه كنيد.ابراهيمي تيربار ژـسه داشت،شليك كرد و هلي كوپتر عراقي افتاد!همه ي نيروها با ديدن اين صحنه تعجب كردند.فرياد تكبير نيروهاي ارتشي و سپاهي طنين انداخت.ابراهيمي گفت:ديديد كه اين آيه الكرسي كار خودش را كرد."صفحه ۹۳ كتاب.مقايسه كنيد با روايت اخراجي هاي ۱ و ۲ از جنگ و كتاب ظهور علي موذني و من قاتل پسرتان هستم احمد دهقان و...

كتاب بابانظر برخلاف بيشتر كتاب هاي خاطراتي كه از سرداران جنگ باقي مانده يك فصل اضافه دارد.يك فصل كه خيلي از ما دوست داريم بدانيم اگر مي شد كه در كتاب خاطرات هاي بقيه ي آدم هاي دفاع مقدس مي بود چگونه نوشته مي شد.بابانظر از آن جا كه سال ۷۵ و در جريان بازديدش از منطقه به شهادت مي رسد خيلي چيزها را كه بقيه ي آدم هاي جنگ زنده نماندند تا ببينند ديده.قبول قطعنامه،رحلت امام(ره)،جامعه ي بعد از جنگ و...:"از اين به بعد پر است از خاطرات تلخي كه بعد از برگشتن از جنگ در خراسان داشتيم.هيچ وقت به ذهن ما خطور نكرده بود كه اوضاع و احوال چنين خواهد شد"...شرح اين درد دل ها البته يك صفحه بيشتر نيست و شايد سكوت بهترين راه گفتن آنها بوده...

برايم جالب است منطق حاكم بر حركت اين آدم ها.هرچند جنس حركتشان هم با ما متفاوت بوده،اما مثل ما دنبال اين نبوده اند كه بخشي از وقتي را كه ميتوانند براي عمل كردن بگذارند صرف سنجيدن همه ي جوانب امور و در آوردن اولويت ها و دلايل رفتن و دلايل نرفتن و اين چيزها بكنند.به نظرم نسبت بين نظر و عمل در روزگار ما خيلي با قبل از ما فرق كرده و بحثش بحث مفصلي ست.عجالتا يك حديث خيلي عجيب در اين مورد در نهج البلاغه را مينويسم كه از نگفتنش حيفم ميايد:علم عمل را فراخواند،اگر پاسخش داد مي ماند وگرنه كوچ مي كند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:36  توسط فاطمه سلطانی ثانی  | 

هو الحق
پس کجاست؟
                   چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده را
                                                                          زیر و رو کنم:
........................

پس کجاست ؟
                                            چند بار   جیب های پاره پوره را
                                                                                        پشت و رو کنم:
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه سیاه
صورت خرید و خوار و بار
صورت خرید جنس های خانگی...
پس کجاست؟
 یادداشت های درد جاودانگی؟
سلام
چندی پیش وقتی فاطمه اردبیلی پیامک زد و گفت بروز کردم جوابش دادم:اه چرا؟! میخواستم به روز کنم و وقتی دیدم او انتظار دارد ازش برای اینکه بعد از مدتها به روز کرده تشکر کنم فهمیدم چقدر همه ی فردا ها زود آمده اند و رفته اند.
آقا حکم بسیار سختی برای ضر غامی زده است آن هم با تاخیر.نمی دانم تا سال اینده باید منتظر باشیم چه اتفاق هایی بیافتد مثل وقتی آقا در مورد علوم انسانی گفتند به قران رجوع کنید .داشتم لیست نشست ها و مقالات با این عنوان را  در ذهنم مجسم می کردم ملت ذهنشان به چه چیز ها که نخواهد رسید خدا رحم نمایند  با این فهوم(جمع فهم)ما به ما.
 برخی دوستان من از یک دغدغه جزئی که سال پیش با انها در میان گذاشتم مطلعند قانونی که می خواست به دختران مجرد بالای ۳۵ سال اجازه بدهد بروند بهزیستی و فرزند به فرزند خواندگی بپذیرند و در طول سال گذشته این مثال عدم فهم من در مورد چند نهاد این مملکت بود که البته به اشتباه مطمئن بودم رای نمی آورد که از انجایی اینجا الحمد الله همه چیز شدنی است رای اورد و من مبهوت ماندم.چندی پیش با خانم ایت اللهی جلسه داشتیم با ایشان مطرح کردم که واقعا چه نکته ای باعث تصویب این طرح شده که ما مطلع نیستیم و ایشان هم با من همراهی کردو از تعجب خودش گفت.من کلی دلیل داشتم در رد این قضیه و ایشان شاکی بود چرا نمایندگان را مورد سوال قرار ندادید؟ چرا مطالبه نکردید؟وبعد دیدیم چقدر قضیه قابل مطالبه در این حوزه وجود دارد.البته وقتی امور زنان و خانواده چنین تعطیل است و کارها و اولویت هایش را جریان های فمینیستی تعریف می کنند چه باید گفت هرچند ماها هم کم کاریم.مثلا جریان فمنیستی برای دیه فشار آورده اینها(نماینده ها)هم با اطلاع از حکم آقا در مورد سخت بودن تغییر آن گفته اند دیه برابر. ما به تفاوتش را از بیت المال می دهیم تا ملت نگویند اینها دیه شان مساوی نیست پس چه و چه.
انتخاب وضوع پایان نامه عجب گردنه ای است خصوصا اگر زیاد کُری خوانده باشی هرچند به قول دوستی همه اخرش مجبورند ذکر یا سریع بگیرند و بدوند.
چقدر اتفاق ...........
من دوست دارم همین جا برای هر کدام یک پست بگذارم و پراکنده بنویسم.شاید هم  نتیجه همان ادم های پست قبلی باشم. وسط این غمباد کردن ها یه اول راهنمایی هم زنگ می زند و از تو پشت تلفن یک نمایش نامه با بازیگر بالای ۷ تا ان هم طنز می خواهد که فردا ببرد مدرسه!!!
البته اینها همه همان خرت و پرت های کیف باد کرده اند و کاشکی میشد فقط برای چند روز کاری نداشته باشی از این دست و خودت باشی و کتاب خانه ات و نفس بکشی.کاشکی توی این هاگیر واگیر میشد حداقل دنبال یادداشت های اصیلت بگردی کاشکی...
کاشکی همه انهایی که مرا می شناسند اینجا را می خواندند و به من مرخصی می دادند آهای مردم من در این پائیز تهران مرخصی می خواهم ....

خروار خروار خواندیم
 بار گران اسفار بر دوشمان قطار قطارآوار 
اما تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندیم
یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:17  توسط فهیمه فداکار  | 

دیروز که استادمان باز داشت سیستم آموزشی و آموزش عالی و فرهنگ و سیاست و اقتصاد مملکت را به نقد می کشید دوست داشتم بلند شوم و بگویم که خواهش می کنم بس کنید! بگویم که ما هم همه این حرفها را قبول داریم ولی باور کنید خسته شده ایم. از روز اول که آمده ایم دانشگاه از همان دوره کارشناسی استادها می آمدند و مشابه همین حرفها را چپ و راست تحویلمان می دادند. دوست داشتم بگویم که حضرت استاد! دانشجوی مملکت احتیاج دارد به امید و انگیزه تا بتواند کاری بکند. بتواند در حد خودش موثر باشد. امید و انگیزه و حس خودباوری و اعتماد به نفس چیزیست که مثل آب خوردن در همه دانشگاهها (اعم از تهران و شریف تا آزاد ابرقو و پیام نور برازجان) از بین می رود... همه اساتید با یک حس فرهیختگی عمیقی می آیند و همه چیز را به نقد می کشند و یک لحظه فکر نمی کنند که با رئیس جمهور یا وزیر یا مدیرکل فلان سازمان طرف نیستند. با یک دانشجویی طرفند که از فلان شهرستان و فلان روستا و فلان شهر بلند شده آمده دانشگاه و می خواهد بفهمد که چه باید بکند در این دانشگاه و شما با این افاضات روشنفکرانه به او می فهمانید که هیچ کار نباید بکند چون اصولا هیچ کار نمی تواند بکند! سیستم های کلان مملکت مشکل دارد و یک دانشجوی جزء در این میان مگر چه کاره است؟ یک لحظه این استاد فکر نمی کند که اگر اتفاقی بخواهد در آینده این مملکت بیفتد توسط همین دانشگاهی ها و تحصیلکرده هاست که به صورت مداوم و مضاعف و مستمر داریم در گوششان می خوانیم که "شما هیچ کار نمی توانید بکنید. مملکت وضعش خرابتر از این حرفهاست. و الخ" این وسط معمولا دو تا کشور غربی و یک چین و ژاپن هم بر فرق سر دانشجو کوبانده می شوند و دست آخر هم همه را که می بینی سرشان را دارند تکان می دهند و دستشان را هم زده اند زیر چانه و نگاهشان را هم انداخته اند پایین که چقدر ما بدبختیم و انقدر بدبختیم که ظاهرا دیگر کاریش هم نمی شود کرد. اگر وسط این خیل عظیم دانشجویان که برای مدرک گرفتن و افزایش حقوق و بالا رفتن منزلت اجتماعی و انگیزه های دیگر وارد دانشگاه شده اند ده بیست درصد آدم باانگیزه هم بود که می توانست کاری بکند و در حد خودش یک تکانی به دور و برش بدهد که در مجموع اگر ببینید یک تکانی به آموزش عالی می خورد آن هم دیگر از دست رفته و دیگر امیدی برای تلاش و کار ندارد. بیایید دلمان بسوزد برای دانشجوی با انگیزه ترم یکی که می خواهد کارهای اساسی و بزرگ بکند و ترم هفت و هشت که نگاهش می کنی تبدیل به جزوه نویس اصلی کلاس شده که آخر ترم بچه ها از روی جزوه اش به تعداد زیراکس می کنند و دیگر هیچ!

ناکارآمدی سیستم و این نقدهای گنده دهن پر کن شده توجیه تنبلی و کارنکردن تمام اجزای سیستم. تو استادی که با این همه ادعا این افاضات را می کنی و زمین و زمان را به نقد می کشی در مقام یک استاد چطور داری عمل می کنی؟ غیر از این است که جزوه پوسیده ات را ده سال است داری به خورد دانشجوی بدبخت می دهی و آن وسط هم چهار تا خاطره می پرانی و تمام؟ هیچ هم خجالت نمی کشی از این که نه تنها وقت که انگیزه و امید این همه دانشجو را داری از بین می بری...  می توانم بگویم حقوقت کم ارزش ترین چیزیست که در این میان داری از بیت المال مسلمین ضایع می کنی!

این که آقا در صحبت های اخیر با اساتید و دانشجویان انقدر تاکید دارند روی ایجاد روحیه خودباوری و انگیزه و امید سخنی است که به راستی حق است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:53  توسط فاطمه اردبیلی  | 

مگر ما جزئی از این مجموعه هستی نیستیم؟ مگر ما جزئی از کلیت طبیعت نیستیم؟ کلیتی زنده و مدرک و هدفمند که به سوی تعالی در حرکت است؟ به راستی این رابطه ناقص و سستی که با طبیعت برقرار کرده ایم چه تاثیری در نسبتی داشته که با آن پیدا کرده ایم؟ خودمان را از این کلی که متعلق به آن هستیم جدا کرده ایم و بعضا بر خلاف جهت و مسیر حرکتش دست و پا می زنیم و بالا و پایین می پریم و به هیچ جا هم نمی رسیم و همه هستی و نیستی رابا خود در تعارض و جنگ میابیم و بعد هم... این همه بیقراری و اضطراب و تنهایی و افسردگی....

این زندگی ماشینی و تکنولوژی زده و این همه ابزارگرایی چه تاثیری در این امر داشته است؟ به راستی انسانی که تمام مدت در میان مصنوعات دست خود نشسته و تنها آنها را می بیند و به خود می بالد که ای وای! عجب ما پیشرفته ایم و عالم هم در دست ماست و همه چیز تحت سیطره ماست و دیگر کسی کاره ای نیست... این سبک و نوع زندگی او را به شرک و کفر نزدیکتر نمی کند؟ نمی دانم چقدر تجربه اش را دارید ولی تجربه شخصی من است که هر وقت در طبیعت هستم و در دل دشت و کنار رود و زیر آسمان به صورت کاملا ناخودآگاه و غیرانتخابی بیشتر متذکر می شوم. بیشتر به یاد خداوند می افتم. تا وقتی که در شهر و درماشین و در خانه و پای کامپیوتر و تلویزیون و اینها هستم. یک بار بعد از حدود شاید دو ساعت تلویزیون دیدن بعد که خاموشش کردم دیدم که در این مدت چقدر غافل بودم و اول از همه از نفس خودم...

مکاتب شرقی خیلی بیشتر به این کلیت خردمند و حکیم طبیعت قائلند و آرامش حقیقی را در گرو هماهنگی با آن می دانند. رویکردهای دینی و توحیدی هم بنا به اینکه کل هستی به عنوان مخلوق حکیم مدبر رحمان رحیم است کل آن را قابل احترام و ارزشمند و حکیمانه تلقی می کنند. اگر مثلا من زن هستم و آن دیگری مرد است با ویژگی های متفاوت فیزیولوژیکی و روانشناختی و کارکردهای اجتماعی متفاوت پس این امر حتما حکمتی دارد و کمال ما هم در همراهی با آن است چه ما حکمتش را بفهمیم چه نفهمیم... برخلاف نگاه انسان گرای خودبنیاد غربی که انسان در جنگ است با زمین و زمان و فی الواقع با خودش! فمنیست ها رسما می گفتند که ما باید در وهله اول به مبارزه با ظلمی که طبیعت در حق زنان کرده و آنها را ناچار به بچه داری و اینها کرده برخیزیم و بعد به مقابله با مردان و مابقی.

باور کنید که حقیقتا من ناراحتم از این که دست های بچه های امروزی را بیشتر از آنکه با گِل و خاک و سنگ و تنه درخت و امثالهم آشنا ببینم با دکمه های کیبورد و کنترل تلویزیون و دسته پلی استیشن مانوس می بینم. ناراحتم از اینکه بچه من اسم انواع حیوانات را از طریق تلویزیون و کتاب و سی دی آموخته است و فقط گربه در کوچه دیده است (که البته نسل آنها را هم شهرداری می خواهد بردارد از روی زمین... ) ناراحتم از این ستمی که داریم در حق این بچه ها می کنیم که اینطور از طبیعت جدا افتاده اند و در تعطیلات می روند و طبیعت را نگاه می کنند که بفهمند همچین چیزی هم هست ولی با آن و در آن زندگی نمی کنند و درکش نمی کنند. مثل یتیمی که از مادر خود جدا افتاده باشد. فکر می کنم که این مسئله تبعاتی در نفس و روح و هویت و تربیت آنها دارد که ناآگاهانه و ناگهانی وقتی مواجه می شویم با آنها درمی مانیم که از کجا پیدا شدند این امور؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:10  توسط فاطمه اردبیلی  | 

                                            اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

تنزل الملائكة والروح فيها باذن ربهم من كل امر،سلام هي حتي مطلع الفجر

...و زمين هنوز از ديشب بوي بال و پر فرشته ها را با خود دارد

هرسال اين بازي تكرار مي شود،و هرسال اين ماييم كه از ماه خدا عقب مي مانيم،سفره هاي افطاري و ميهماني دادن هاو ميهمان شدن ها غافلمان مي كنندكه اين فرصت هم مثل بقيه ي فرصتها با شتاب ابر دارد مي گذرد،هي عدد جزء هاي قرآني كه بايد بخوانيم از شماره ي دعاي هرروز ماه رمضان عقب مي افتد و به شبهاي قدر كه مي رسيم تازه از خواب بيدار مي شويم...

بحثي كه در پست قبلي طرح شد مسئله ذهني بسياري از ماهايي ست كه به زعم خودمان دغدغه هاي فراواني داريم و اين تصميم را يا مدتي قبل گرفته ايم و يا كماكان در حال سبك و سنگين كردن و سنجش شرايط هستيم تا بالاخره اين تصميم را بگيريم.بايد اعتراف كرد كه دوستان فعال دانشجويي يا به قول خودمان بچه هاي تشكل ها خيلي بيشتر مبتلا به قضيه تغيير رشته در ارشد بوده اند و ريشه يابي دلايلش هم واضح است كه چيست.اين تغيير رشته هم همانطور كه در پست قبل عنوان شده بود بعضا به صورت دسته جمعي و گروهي اتفاق مي افتد كه معمولا ناشي از همان فضاي كار تشكيلاتي و مواجه بودن آدم ها با يك سري مسائل مشترك است مثلا بهره بردن از محضر يك استاد مشترك يا وجود يك آدم كاريزماتيك در تشكل كه از حضور در يك رشته نتيجه ي خوبي گرفته و باانتقال دغدغه اش به بقيه آنها را هم به اين نتيجه ميرساند كه فلان رشته رشته ي خوبي ست.

اتفاقي كه اين وسط مي افتد به نظر من تميز ندادن اولويت بين چند تا چيز است كه مهم ترين هاي آن ها علاقه هاي شخصي است،به علاوه نقاط ضعفي كه ما در دنياي اطرافمان ميبينيم.تازه اين مال وقتي ست كه ما در تشخيص علاقه مان دچار توهم نشده باشيم!وگرنه خيلي اوقات فلان مشكلي كه در فلان حوزه ي امورات مملكت وجود دارد آن قدر در چشم ما بزرگ جلوه مي كند كه از هواهاي نفساني! چشم ميپوشيم و مي خواهيم با ادامه تحصيل در آن رشته كمر همت ببنديم براي رفع آن مشكل.آسيب شناسي هم كه هر آدمي از دنياي اطرافش دارد علي القاعده مهم است كه البته نسبت به علاقه در درجه دوم اهميت قرار دارد.اما آنچه كه تعيين كننده نهايي ست به عقيده من علاقه شخصي و شناختي ست كه آدم ها از مدل خودشان پيدا مي كنند و مي فهمند به درد چه كاري مي خورند.چراكه آسيب و نقطه ضعف و مشكل،به بركت اين ۳۰ سالي كه از عمر انقلاب گذشته فراوان است و به همه مي رسد!آنچه مهم است علاقه است كه منجر به تاثيرگذاري هر آدمي مي شود در حوزه اي كه انتخاب كرده.اين علاقه است كه مسائل رشته ي مورد نظر را به قول دوستان فلسفه خوانده انضمامي مي كند.يعني مسائل رشته با مسائل زندگي آدم پيوند مي خورد و باعث مي شود كه نگاه آدم به رشته رنگ بومي پيدا كند و براي حل مشكلات دنياي اطرافش از آنچه كه خوانده كمك بگيرد.البته اين فرآيند بيشتر ناظر به برخي رشته هاي علوم انساني ست كه البته رشته هايي مثل فلسفه و كلام و حكمت اسلامي از اين قاعده مستثنا هستند و كمتر مي توان با نگاه راه حل محور به سراغ آن ها رفت.(نسخه ي توليد علم بومي را پيچيديم و ميرويم سراغ بحث بعد!)

يكي از مباحثي كه در ساليان اخير در جمع هاي بچه هاي حزب اللهي طرح مي شود و طرفدار هم زياد دارد مباحث مربوط به غرب شناسي و نسبت ما با غرب است و كمتر جمعي از بچه هاي تشكيلاتي را مي توان پيدا كرد كه در اين سال ها از دامنه ي اين بحث ها به دور مانده باشند.يكي از دلايل جذابيت اين بحث براي جمع هاي دانشجويي مذهبي به نظر مي رسد نتيجه گيري باشد كه در انتهاي همه ي بحث هاي غرب شناسي وجود دارد و آن اين كه دنيا دو قطب دارد:سنت و مدرنيته.هركه با سنت باشد خوب است و هدايت شده و منحرف نيست و مدرنيته هم كه معلوم است!صاحب نظران طيفهاي مختلفي نگاه به اين موضوع دارند كه ربطي به بحث ما ندارد،ولي به نظر مي رسد اين ورژن فرديدي بين همه نگاه هايي كه به نسبت ما و غرب وجود دارد،بين جماعت تشكيلاتي جذاب ترين است،دليل جذابيتش هم به نظر من اعتماد به نفس زيادي ست كه پس از شنيدن اين مباحث به آدم دست مي دهد،كه پس ما اين همه برحق بوديم و نمي دانستيم!

بگذريم،آسيب تاثيرپذيري از اين نوع نگاه روي مدل انتخاب رشته كساني كه در دوران دانشجويي با مباحث غرب شناسي مانوس بوده اند زماني معلوم مي شود كه اين آدم ها ديگر مسائل واقعي دنياي خودشان را فراموش مي كنند.به نظر آنها در آسيب شناسي هر مشكلي يك ريشه بسيار بزرگ به نام مدرنيته وجود دارد كه مي شود ته همه ي مشكلات را به آن ربط داد،و تا اين سنگ بزرگ از سرراه برداشته نشود نمي توان كاري كرد.پتانسيل هاي موجود،نقاط ضعف موجود،همه و همه در مواجهه با مدرنيته از ياد مي روند و انفعال در برخورد با مسائل،نه تنها در انتخاب رشته بلكه در بسياري مسائل ديگر زندگي نيز رسوخ مي كند.البته وجود پديده اي به نام مدرنيته را منكر شدن شدني نيست و ضرورت شناخت آن هم حتما وجود دارد،اما افراط در ضريب دادن به آن ظهور آدم هايي را سبب مي شود كه در انفعال و ركود با آدم هاي انجمن حجتيه تفاوتي ندارند!

بحث هنوز نكات بسياري براي طرح كردن دارد.منتظر نظر دوستان به خصوص در باب اين بحث آخر هستيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:7  توسط فاطمه سلطانی ثانی  | 

هوالحق
ماه رمضان هم به قول قدیمی ها به "هم هم" رسید.وقتی ماه رمضان به نهم می رسد "هم هم" ماه رمضان شروع می شود وتازه ادم یادش می اید چه روز هایی را از دست داده است.
نتایج ارشد امسال آمده است و دوباره از دوستان مختلف نتایج مسرت بار و غیر مسرت بار نتایجشان را شنیدیم.خدا همه را  عاقبت به خیر کند.اما نکته ای که معمولا با اعلام نتایج به ذهن متبادر می شود این تغییر رشته هایی است که این روزها زیاد هم شده است.
همیشه در نظام اموزشی ما این تغییر گرایش در کارشناسی ارشد وجود داشته است اما این سال ها با گسترش  گفتمان موسوم به جنبش نرم افزاری و تاکید بر اهمیت ویژه علوم انسانی این تغییر گرایش شدت و افزایش بسیاری داشته است که همگی این افراد با یک احساس وظیفه نسبت به این تغییر گرایش اقدام کرده اند.جالب تر بچه هایی هستند که از گرایش های به اصطلاح فنی و علوم تجربی وارد فضای علوم انسانی می شوند و اعتماد به نفس های خوبی هم دارند که نمونه هایش خصوصا در اظهار نظر های دوستان در وبلاگ هایشان و جاهای دیگر قابل مشاهده است.این دوستان معمولا یک حوزه را از اهمیت بیشتری نسبت به بقیه حوزه ها می دانند و وارد ان می شوند. اماچند سوال :آیا اینکه شخصی شناخت نسبت به این موضوع (ضرورت یک رشته)پیدا کند و بعد تحصیل کند مساوی است با ادای دین ان فرد به انقلاب؟اصلا ایا در بر هه ای قرار داریم که می توانیم چنین ضریب هایی به بعضی از رشته ها بدهیم و به بعضی نه؟جالب تر ایا ما اجازه داریم دیگران را هم به ضرورت تحصیل در یک رشته خاص برسانیم؟وقس علی هذا
بحث را می توان از بدیهی ترین اصل این موضوعات یعنی.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:4  توسط فهیمه فداکار  | 

عَجب عجیب است این ماه رمضان... این هوای رقیق. این نفوس لطیف. این دلهای آماده... دلی که قبلا با بدیهی ترین نشانه ها و آشکارترین آیه ها متذکر نمی شد حالا داخل تاکسی و وسط دود و شلوغی با دیدن آسمان با دیدن چمن ها و درخت های کنار اتوبان با دیدن پسربچه ای که شیشه ها را دستمال می کشد و کثیفترشان میکند متذکر می شود.... حوصله زیاده گویی نیست. تذکری در باب اخلاص دیدم در حدیث دوم چهل حدیث امام (ره) که بد تلنگر می زند...

"باید به خدای تعالی از شر مکاید نفس پناه ببریم که مکاید آن خیلی دقیق است ولی اجمالا می دانیم که اعمال ما خالص نیست. اگر ما بنده مخلص خداییم پس چرا شیطان انقدر در ما تصرف دارد؟ با آنکه او با خدای خود عهد کرده است که به "عباد الله المخلصین" کار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آنها دراز نکند؟ به قول شیخ بزرگوار ما (مرحوم شاه آبادی) شیطان، سگ درگاه خداست. اگر کسی با خدا آشنا باشد به او عوعو نکند و آزارش ندهد. سگِ در خانه آشنایان صاحبخانه را دنبال نکند. شیطان نمی گذارد کسی که آشنایی با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود. پس اگر دیدی شیطان با تو سر و کار دارد، بدان که کارهایت از روی اخلاص نیست و برای حق تعالی نیست. اگر شما مخلصید، چرا چشمه های حکمت از قلب شما به زبان جاری نشده با اینکه چهل سال است به خیال خود قربه الی الله عمل می کنید، با اینکه در حدیث وارد است که " کسی که اخلاص ورزد از برای خدا چهل صباح، جاری گردد چشمه های حکمت از قلب به زبانش".پس بدان اعمال ما برای خدا نیست و خودمان هم ملتفت نیستیم و درد بیدرمانمان هم همین جاست. وای به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و دیانت که وقتی چشم بگشایند و سلطان آخرت خیمه برپا کند، خود را از اهل معاصی کبیره و بلکه بدتر از اهل کفر و شرک ببینند و نامه اعمالشان سیاه تر باشد.

حال ای عزیز! فکری کن و چاره ای برای خود پیدا کن. و بدان شهرت پیش این مردم ناچیز چیزی نیست. و قلوب این مردم را که اگر گنجشکی بخورد سیر نمی شود قدر و قابلیتی ندارد. و این مخلوق ضعیف را قدرتی نیست. .. با هر زحمت و ریاضتی شده در قلب خود با قلم عقل نگارش ده که لاموثر فی الوجود الا الله...(نیست کارکنی در دار تحقق به جز خدای متعال)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:31  توسط فاطمه اردبیلی  | 

شنیدم که دیروز بی بی سی فارسی و بعضی شبکه های دیگر تمام هم و غمشان را گذاشته اند روی اینکه چرا احمدی نژاد، دست آقا را نبوسیده است. بعد هم همین طور لیست می داده اند از غایبین جلسه مثل هاشمی و ناطق و الخ. خنده ام می گیرد. از اینکه آقایان بی بی سی فارسی بعد از ارادتمند شدن به امام طی چند ماه اخیر، حالا چنان داغ رهبری و ذوب در ولایت شده اند که همه ناراحتی شان این شده که چرا رئیس جمهور دست رهبر را نبوسیده است؟!!! فکر کنم یالثارات هم در این حد دغدغه نداشته باشد روی این موضوع!

این روزها آن جمله معروف را که در رکن اساسی سیاست انگلیسی ها و استعمارگران زیاد شنیده ایم به عینه می بینیم. اعنی همان "تفرقه بینداز و حکومت کن". می بینیم که حقیقتا نان آقایان دشمن در این است که به همه بقبولانند شکاف عمیقی بین همه مسئولان و بین همه ارکان حکومت حاصل شده است. و نه تنها همه با هم مشکل دارند بلکه تا حدی دشمنی دارند که به خون هم تشنه اند . می خواهند به همه بقبولانند که هاشمی می خواهد آقا را از میان بردارد( مثل آن روزهایی که می گفتند هاشمی طرح عدم کفایت رهبری را برده مجلس خبرگان و الخ). احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور با همه بقیه شان دشمن است و جدیدا حتی با آقا مشکل پیدا کرده (که این پروژه دست بوسی را هم برای آن به راه انداختند). محسن رضایی که چشم دیدن هیچ کدامشان را ندارد. سپاه با نیروی انتظامی مشکل دارد. هر دو با ارتش. مجلس با دولت. دولت با قوه قضائیه. همه با مجمع تشخیص مصلحت نظام. مجمع با رهبری. شورای نگهبان با خبرگان. خبرگان هم با رهبری. اصلا داخل همه اینها هم یک تفرقه عظمایی است. خبرگانی ها هم دو دسته اند به سرکردگی فلانی و بهمانی که به خون هم تشنه اند....

خلاصه می خواهم بگویم که آقایان! مسئولان! جناحهای سیاسی!  مردم! بیایید همه برگردیم به آن آیه شریفه ی "و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا". بیایید انقدر آب به آسیاب دشمن نریزیم. بیایید همه خودی ها و من ها را زیر پرچم حکومت خدا زیر پا بگذاریم. بیایید پا روی نفس بگذاریم. این روزها که همه هم بحمدالله دم از امام می زنیم. مگر امام نگفت که اگر همه صد و بیست و چهار هزار پیامبر یک حکومت تشکیل می دادند هیچ اختلافی با هم نداشتند. چون همه تحت ولایت الله بودند و منیت ها را کشته بودند. بیایید به هم کمک کنیم. بیایید برگردیم به روشنای نهج البلاغه ... آنجا را باز ببینیم که حضرتش فرمود:" همانا شیطان راه های خود را به شما آسان جلوه می دهد، تا گره های محکم دین شما را یکی پس از دیگری بگشاید، و به جای وحدت بر پراکندگی شما بیفزاید و در پراکندگی شما را دچار فتنه کند..." بیایید در کنار هم باشیم... چنان سد محکمی بسازیم که مایه خوف و یاس دشمنان و امید دوستان شود. بیایید متحد شویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:43  توسط فاطمه اردبیلی  | 

هو الحق
سلام
تیتر را که نوشتم احساس کردم باید در مورد ماه رجب نوشت ذیل این تیتر و عید بزرگی که در راه است ،باید برای هیئت وبلاگی ابراهیم مولویان نوشت،باید "خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک و ضاع...."در ادامه اش سر داد.
یا نه باید از نفس نوشت،از نفسی که چند روز نیست از سفر کربلا بازگشته ولی دوباره مثل اینکه همان ادم است،از نفسی نوشت که دیگر هیچ جای نرفته ای ندارد که دلش خوش باشد می روم زیارت انجا شاید مناجات های زیر قبه اش اثری به حالم ببخشد.
یا برای مادر و نوزادی که با هجده ضربه چاقو سفاکانه کشته شدند و خانم حقوق بشر ایران و به قول بعضی مایه عزت ما!!و همه ی مدعیان ابلهی که از او در کشور های دیگر و ایران حمایت می کردند دم بر نیاوردند.
یا نمی دانم باید به خدا پناه برد از فتن زمانه،از گردش نیروهای انقلاب که این روزها و روزهای و هفته های قبل خاطرات احمد احمد وچرخش ادم ها برایم عینی شدند،از ناله و دعا های رهبر و خون دل هایی که می خوریم و رنجی که داریم و نمی توان گفت و نوشت فقط باید رفت یک جایی برای خالی کردنش، نوشت.
نمی دانم ذیل این عنوان خیلی چیز های شاید به نظر شما باربط می توان نوشت اما من این جمله را امروز ظهر بلند گفتم .کی؟وقتی شنیدم مشائی معاون اول شده!!!!!
آخر چه باید کرد.رای داده ایم ولی همه ی ملت به هیچ چیز اگر ایراد نداشتند به آمارها،به تورم،به سو ء مدیریت بعضی ها و به انتقاداتی که به شخص و گفتار خود رئیس جمهور بر می گشت به اقای گردش گری  حتما "انتقاد داشتند و من این حرکت برایم غیر قابل فهم است.باید یک عکس العملی داشت درست است اوضاع همچنان ارام نیست ولی این اشتباه بزرگ را نمی توان نادیده گرفت.عصبانی ام تا امروز می خواستم یک پست عصبانی در مورد رضایی بنویسم و بی تدبیری ها ی مضحکش در انتخابات ولی حالا این دیگر توی گلویم مانده.رئیس جمهور می دانسته از مجلس رای نمی آورد عمرا"،یک مسئولیت بالای بدون رای مجلس بهش داده.هرچند خبر های اینکه کابینه را این آدم داشته می چیده تاسف بار بود و اماده ی خبر های این چنینی داشتم ولی..
خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کند.
یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:1  توسط فهیمه فداکار  | 

بعضی وقت ها یک ناهنجاری هایی انقدر همگانی و عادی می شود که دیگر زشتی شان به چشم نمی آید. ولی در این میان گاه یک اتفاق بسیار فجیع و بسیار تکان دهنده می تواند بیدار کننده باشد. می تواند توجه همه را جلب کند به این ناهنجاری های فراموش شده و مغفول مانده. غبارها را کنار می زند و آنچه را که هست شفاف به رخ می کشد و همه را به نوعی به موضعگیری در مقابل این حقیقت عریان وامیدارد... 

 و این اتفاق تکان دهنده معمولا باید هزینه قابل توجهی بردارد.... این بار هم این مروه شربینی بی گناه بود که قربانی این غفلت عمومی شد... زن بارداری که با هجده ضربه چاقو در دادگاه در پیش چشم همسر و کودک سه ساله اش جان داد تا خونش موج بیداری راه بیندازد... به یاد همه بیاورد که این رسانه هایی که هر روز و هر شب به دستور اربابانشان در کارند تا برای همه ملت ها جا بیندازند که مسلمانان تروریستند و آن همه عوامل دیگر چه فشار تبعیض آمیز و ظالمانه ای برای مسلمانان سرتاسر عالم ایجاد کرده اند...  

امید که خداوند بیدارمان کند و جانها و خونهای ما را نیز روزی مایه بیداری خلق گرداند که تا یقظه حاصل نگردد هیچ قدمی از قدم در راه سعادت نمی توان برداشت...

..........................................................................................................................................

پی نوشت: 

۱ـ این وبلاگ هم خوب اخبار مربوط به مروه الشربینی را تحت پوشش قرار داده.

۲ـ مسئولین آلمانی هم با اینکه سعی می کنند خودشان را خونسرد نشان دهند و مسئله را به یک مسئله شخصی و سطحی تقلیل دهند ولی ظاهرا به دست و پا افتاده اند تا قضیه را به نوعی جمع و جور کنند. از جمله جستجوی غیرقانونی و بدون مجوز پلیس آلمان از آپارتمان مروه الشربینی برای پیدا کردن اسنادی برای اثبات تروریست بودن اوست. در آخر هم یک جلد قرآن مجید و چند جلد تفسیر قرآن را به عنوان سندی برای ارتباط او با القاعده با خود برده اند! خبر کاملش را اینجا ببینید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:8  توسط فاطمه اردبیلی  |